![]() |
![]() |
|
| آنچه من می بینم... |
|
این پست برای این است که یادم نرود کجا بودم چه قولی دادم و چقدر از خدا خواستم...
دوستان مرتب می پرسند از سفر بگو و من چه بگویم غیر از آن جمله تکراری که باید خودت بروی و ببینی! آنجا لحظاتی انسان سرشار از یقین می شود چگونه بگویم از احساس آن نگاه اولم که چیزی را در درونم شکست و یک لحظه مرا تا عرش برد چگونه بگویم از آن هنگام که دستانم می لرزید و اشکم جاری بود و من نمی دانستم اینها از کجاست و یک آن پیش خود میگویی اگر زندگی تا همین جا هم باشد کافیست! خدایا من تو را یک لحظه دیدم!به این موضوع یقین دارم گرچه خیلی ها خرافاتی ام میخوانند اما خدایا تو بودی در سوی آن سنگ سیاه چهار گوش که سادگی از آن موج میزد آن ،تو بود که اینگونه به زمینم زد و قوای برخواستن را از من گرفت وگرنه کعبه قبلش مکعب بود بعدش هم چیزی بیش از چهار گوش نداشت اما آن اول همین مکعب همین ساده ترین شکل فضایی جهان که ساختنش تنها سنگ میخواهد که رو هم سوارشان کنی و بس! چنان به زمینت میزند که گویی در مقابل موجودی ،کسی ،چیزی ایستاده ای که غیر از سجده در مقابلش تو را به عدم می برد و خاکساری در مقابلش اوج لذت و معرفت را در وجودت لبریز میکند آری من تو را دیدم یک تجلی کوچک از تو کافیست تا همین حالا که دارم مینویسم چشمانم را وادار به باریدن کند... زبان به زحمت می افتد از لقلقه ی کلمات و کلمات، بار سنگین بعضی چیزها را نمی تواند بدوش بکشد فقط یک چیز قابل گفتن است: دوست من! فقط باید بروی و ببینی!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 23:39 توسط پیمان |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خواستم اول بنویسم "فقط برای خودم" بعد دیدم اگه اینجوریه چه دردی بود که تو اینترنت مطلب بنویسم[!],به خاطر همینم می نویسم "فقط برای خودم و شما".
هرکدام از ما یه دنیای قشنگ داریم...سعی می کنم دنیای خودم رو بهتون نشون بدم نظر تک تکتون برام با اهمیته،خوشحال میشم دنیای خودتون رو بهم نشون بدید |
|
RSS
|