![]() |
![]() |
|
| آنچه من می بینم... |
|
اپیزود 1
این ترم تموم شد.دو تا از درسا پایان خیلی بدی داشتن.سه روز پیش به بهانه ی دیدن برگه ی یکی از درسا رفتم پیش استاد و ازش حلالیت طلبیدم،اون یکی استادم که اصلا روم نشد تو چشماش نگاه کنم به خاطر همینم نتونستم پیشش برم...
اپیزود 2 نشستم و یه اساسنامه نوشتم برای ترم بعدم،در 5 اصل و 3 فرع و امضاش کردم،نه با جوهر و نه با خون بلکه با غیرتم،معامله کلانی با خودم کردم که اگر توش شکست بخورم ارزشمندترین چیزی رو که دارم از دست میدم،خدایا کمکم کن
اپیزود 3 امروز بالاخره بعد از چند سال چونه زدن با خودم رفتم یه کلاس رزمی به نام تکواندو.خیلی جالب بود،همه ی کسایی که اونجا بودن(البته به جز من و داداشم و دو تا پسر بچه) کمربندهایی رنگ و وارنگ داشتن که نشون میداد علم ورزشیشون از من بالاتره. ان شاءالله امسال تابستون پرباری داشته باشم،خیلی فکر و نقشه برای این سه ماه دارم... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم تیر ۱۳۹۰ساعت 23:50 توسط پیمان |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خواستم اول بنویسم "فقط برای خودم" بعد دیدم اگه اینجوریه چه دردی بود که تو اینترنت مطلب بنویسم[!],به خاطر همینم می نویسم "فقط برای خودم و شما".
هرکدام از ما یه دنیای قشنگ داریم...سعی می کنم دنیای خودم رو بهتون نشون بدم نظر تک تکتون برام با اهمیته،خوشحال میشم دنیای خودتون رو بهم نشون بدید |
|
RSS
|