![]() |
![]() |
|
| آنچه من می بینم... |
|
در بهاران رهایی دست ها را بستند تازیان را آزاد سنگ ها را بسته ای دریغا بستن انسان چیست؟ در قفس ماندن او،افسانست انتهای دست های بسته اش تا عرش است عمق چشمان نگاهش "داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک میگوید" میوه ها گمشده اند وهم ها موجودند در قفس ماندن او،افسانست "با سنگها بگو که چه اندیشه میکنند" به چه صورت روح را در شیشه میکنند "با سنگها بگو که چه اندیشه میکنند حتی بدون بال کبوتر کبوتر است" توجه:مضمون شعر کاملا شخصیست،لطفا تفسیر به رای نشود. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم مرداد ۱۳۹۰ساعت 13:7 توسط پیمان |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خواستم اول بنویسم "فقط برای خودم" بعد دیدم اگه اینجوریه چه دردی بود که تو اینترنت مطلب بنویسم[!],به خاطر همینم می نویسم "فقط برای خودم و شما".
هرکدام از ما یه دنیای قشنگ داریم...سعی می کنم دنیای خودم رو بهتون نشون بدم نظر تک تکتون برام با اهمیته،خوشحال میشم دنیای خودتون رو بهم نشون بدید |
|
RSS
|