![]() |
![]() |
|
| آنچه من می بینم... |
|
در کربلا که هستی در مرقد که رو به روی ضریح مینشینی نمیدانی چه کنی شروع میکنی به فکر کردن... و باز فکر میکنی... و یکباره سراپای وجودت غرق حیرت میشود ظرف وجودت آرام آرام از حماسه ی عشق پر میشود و سرانجام اشک است که لبریز میشود آنجا که بودم هرچه کردم نتوانستم بر مظلومیتش بگریم که او را عجیب در اوج عزت یافتم هرچه کردم نتوانستم او را اسیر ظلم یزیدیان بیابم که او سخت آزاده بود آنجا که بودم بر اسارت خودم بیشتر گریستم و بر مظلومیت خودم... میگویند قدر هر انسانی به اندازه ی دلبستگی هایش است و تو انگار به هیچ چیز دلبسته نبودی! مال زن فرزند برادر خواهر... حتی سرت را هم دادی! حتی به قدر کفنی از دنیا نخواستی! آری دلبستگی تو تنها خدایت بود و ارزش تو هم به اندازه ی همان خدایت است آزادگان جهان در حسرت رسیدن به مقام تو درمانده اند و من ناگهان غرق در غرور و شعف میشوم که عجب عجیب پیشوایانی داریم ما! انسان خوار و درمانده ای چون من در برابر این عظمت راهی جز گریه بر حال خود ندارد و یاران تو عجب وارستگانی بودند کربلا چه طور این همه مردانگی را یکجا در یک نیم روز به تنهایی به دوش کشید حماسه تو تا ابد امید دل آزادگان خواهد بود و کلامت سرود وارستگان و ندایت تا ابد گوش ظالمان را کر خواهد کرد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم آبان ۱۳۹۱ساعت 0:7 توسط پیمان |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خواستم اول بنویسم "فقط برای خودم" بعد دیدم اگه اینجوریه چه دردی بود که تو اینترنت مطلب بنویسم[!],به خاطر همینم می نویسم "فقط برای خودم و شما".
هرکدام از ما یه دنیای قشنگ داریم...سعی می کنم دنیای خودم رو بهتون نشون بدم نظر تک تکتون برام با اهمیته،خوشحال میشم دنیای خودتون رو بهم نشون بدید |
|
RSS
|